پيوندهاي روزانه
دانلود رایگان کتابهای عطار نیشابوری

دانلود رایگان کتابهای عطار نیشابوری شامل تذکرة الاولیا،اشترنامه ، پندنامه،بی سرنامه،بلبل نامه،سی فصل،وصلت نامه،منطق الطیر،اسرارنامه،رابعه، مصیبت نامه، مظهرالعجایب،خسرو نامه، مختارنامه، نزهت الاحباب در کتابخانه یاس

فریدالدّین ابوحامد محمّد عطّار نیشابوری یکی از عارفان و همچنین یکی از شاعران بلندنام ادبیّات فارسی‌ در اواخر سدهٔ ششم و اوایل سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری مطابق با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور کنونی زاده‌ شد. نام او «محمّد»، لقبش «فرید الدّین» و کنیه‌اش «ابوحامد» بود و در شعرهایش بیشتر عطّار و گاهی نیز فرید تخلص کرده ‌است. نام پدر عطّار ابراهیم (با کنیهٔ ابوبکر) و نام مادرش رابعه بود. او که داروسازی و عرفان را از شیخ مجدالدّین بغدادی فرا گرفته‌بود، به شغل عطاری و درمان بیماران میپرداخت.

نام کتابنویسندهموضوعحجمصفحه
تذکرة الاولیاعطار نیشابوریشعر کلاسیک765 KB140
اشتر نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک563 KB101
پند نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک481 KB32
بی سر نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک275 KB8
بلبل نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک385 KB22
سی فصلعطار نیشابوریشعر کلاسیک366 KB35
وصلت نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک477 KB10
منطق الطیرعطار نیشابوریشعر کلاسیک1.10 MB208
اسرار نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک752 KB107
رابعهعطار نیشابوریشعر کلاسیک163 KB10
مصیبت نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک1.83 MB260
مظهرالعجایبعطار نیشابوریشعر کلاسیک888 KB170
خسرو نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک1.17 MB246
مختار نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک1.17 MB238
نزهت الاحبابعطار نیشابوریشعر کلاسیک377 KB14

دانلود در ادامه مطلب

منطِقُ‌الطِّیر منظومه‌ای‌ست از عطار نیشابوری که به زبان فارسی و در قالب مثنوی به بحر رمل مسدس مقصور سروده شده‌است. کار سرودن این مثنوی در قرن ششم هجری قمری (۱۱۷۷ میلادی) پایان یافته‌است. این مثنوی که ۴۴۵۸ بیت دارد، از مثنوی‌های تمثیلی عرفان اسلامی به شمار می‌آید. مراحل‌ و منازل در راه پوییدن و جُستن عرفان یعنی شناختن رازهای هستی در منطق‌الطّیر عطار هفت منزل است. او این هفت منزل را هفت وادی یا هفت شهر عشق می‌نامد.

هفت وادی‌ به ترتیب چنین است: طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، و فقر که سرانجام به فنا می‌انجامد. در داستان منطق‌الطّیر، گروهی از مرغان برای جستن و یافتن پادشاهشان سیمرغ، سفری را آغاز می‌کنند. در هر مرحله، گروهی از مرغان از راه باز می‌مانند و به بهانه‌هایی پا پس می‌کشند تا این که پس از عبور از هفت مرحله، از گروه انبوهی از پرندگان تنها «سی مرغ» باقی می‌مانند و با نگریستن در آینه حق در می‌یابند که سیمرغ در وجود خود آن‌هاست. در نهایت با این خودشناسی مرغان جذب جذبه خداوند می‌شوند و حقیقت را در وجود خویش می‌یابند.
عطار در آثار خود از این کتاب با نامهای «مقامات طیور» و «منطق الطیر» یاد کرده‌است.

نام کتابنویسندهموضوعحجمدریافت فایل
تذکرة الاولیاعطار نیشابوریشعر کلاسیک765 KBدانلود
اشتر نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک563 KBدانلود
پند نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک481 KBدانلود
بی سر نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک275 KBدانلود
بلبل نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک385 KBدانلود
سی فصلعطار نیشابوریشعر کلاسیک366 KBدانلود
وصلت نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک477 KBدانلود
منطق الطیرعطار نیشابوریشعر کلاسیک1.10 MBدانلود
اسرار نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک752 KBدانلود
رابعهعطار نیشابوریشعر کلاسیک163 KBدانلود
مصیبت نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک1.83 MBدانلود
مظهرالعجایبعطار نیشابوریشعر کلاسیک888 KBدانلود
خسرو نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک1.17 MBدانلود
مختار نامهعطار نیشابوریشعر کلاسیک1.17 MBدانلود
نزهت الاحبابعطار نیشابوریشعر کلاسیک377 KBدانلود

دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رایگان دیوان اشعار شهریار به ترکی و فارسی

دانلود رایگان کتابهای شعر شهریار ،اشعار حیدر بابایا سلام و شعر خان ننه همراه با ترجمه فارسی ، اشعار شهریار به زبان فارسی و اشعار ترکی شهریار در کتابخانه یاس


سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار شاعر ایرانی بود که شعرهایی به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی دارد. از شعرهای معروف او می‌توان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» به فارسی و «حیدر بابایه سلام» به ترکی آذربایجانی اشاره کرد. روز وفات این شاعر در ایران «روز ملی شعر و ادب پارسی» نام‌گذاری شده‌است.

نام کتابنویسندهموضوعحجمصفحه
حیدر بابایه سلام با ترجمه فارسیشهریارشعر کلاسیک163 KB19
گزیده اشعار شهریار به فارسیشهریارشعر کلاسیک614 KB160
اشعار ترکی شهریارشهریارشعر کلاسیک1.42 MB86
خان ننه با ترجمه فارسیشهریارشعر کلاسیک40.7 KB5



حیدر بابایه سلام (به فارسی: سلام بر حیدربابا) که اغلب به صورت کوتاه "حیدربابا" خوانده می‌شود، نام منظومه‌ای است به ترکی آذربایجانی از محمدحسین شهریار.
شهریار در این اثر از دوران کودکی خود در خشکناب، که در پای کوهی به نام حیدربابا قرار دارد یاد می‌کند. او توصیف گیرائی از طبیعت و مردمان آن سامان به دست می‌دهد و گاه احساس خود را از اوضاع گذشته و حال بیان می‌کند.

نام کتابنویسندهموضوعحجمدریافت فایل
حیدر بابایه سلام با ترجمه فارسیشهریارشعر کلاسیک163 KBدانلود
گزیده اشعار شهریار به فارسیشهریارشعر کلاسیک614 KBدانلود
اشعار ترکی شهریارشهریارشعر کلاسیک1.42 MBدانلود
خان ننه با ترجمه فارسیشهریارشعر کلاسیک40.7 KBدانلود




دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رایگان کتابهای شعر رهی معیری

دانلود رایگان کتابهای شعر رهی معیری شامل غزل، قطعه ها و رباعی ها


« بیوک معیری» متخلص به «رهی» که در شعر های فکاهی و انتقادی از نام مستعار «زاغچه»، «شاه پريون»، «گوشه‌گیر» و «حق گو» بهره می‌برده است، از غزل‌سرایان معاصر ایران است.او از سال ۱۳۲۲ ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر منصوب گردید.رهی بدون تردید یکی از چند چهره ممتاز غزلسرای معاصر است.اما دلبستگی و توجه بیشتر او به زبان سعدی است. این عشق و شیفتگی به سعدی، سخنش را از رنگ و بوی شیوه استاد برخوردار کرده است به گونه ای که همان سادگی و روانی و طراوت غزلها سعدی را از بیشتر غزلهای او میتوان دریافت.

نام کتابتوضیحاتموضوعحجمصفحه
غزلرهی معیریشعر کلاسیک216 KB74
قطعه هارهی معیریشعر کلاسیک60 KB14
رباعی هارهی معیریشعر کلاسیک51.6 KB12



نام کتابتوضیحاتموضوعحجمدریافت فایل
غزلرهی معیریشعر کلاسیک216 KBدانلود
قطعه هارهی معیریشعر کلاسیک60 KBدانلود
رباعی هارهی معیریشعر کلاسیک51.6 KBدانلود






دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان باور آفتاب برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان باور آفتاب برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان باور آفتاب از فهیمه رحیمی

دانلود رمان باور آفتاب برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان باور آفتاب برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان باور آفتاب برای موبایل java

دانلود رمان باور آفتاب مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی باور آفتاب با فرمت های apk و pdf و java و epub

دانلود رمان باور آفتاب نوشه فهیمه رحیمی

گردآورنده : مهدیس

به درخواست کاربران

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

دانلود رمان عاشقانه باور آفتاب اثر فهیمه رحیمی

نام کتاب : باور آفتاب

نویسنده : فهیمه رحیمی

خلاصه:

داستان زندگی دختری به نام ملیکاست که مادرش در یک سانحه کشته می شود و بعد از فوت مادرش ملیکا با مادر بزرگ
و پدر بزرگش هم خانه می شود.
ملیکا از بچگی عادت داشت تابستانها به روستا برود و با آسیه دختر مش تقی که یکی از خانواده های خوب روستا بودند
بازی کند.مش تقی ۸ فرزند داشت که ۳ پسرش در شهر زندگی میکردند و یک دخترش در همان روستا و یکی هم در
تبریز دو دختر و یک پسر هم در خانه داشت.پسر کوچکش زکریا درس را رها کرده بود و کمک پدرش در مغازه ی
خوار و بار فروشی کار میکرد.
بعد از فوت مادر ملیکا،ملیکا حدود ۲ سال به روستا نیامد و وقتی تابستان سال سوم وارد روستا شد رفتار ذکریا تغییر
کرده بود و برای او خوراکی روی صندلی جلوی خوار و بار فروشی میگذاشت … ملیکا هم نسبت به رفتارهای ذکریا بی
میل نبود…تابستان وقتی ملیکا بعد از ۹ ماه به روستا آمد مش تقی فوت شده بود و ذکریا ۶ ماه بود که به سربازی رفته
بود و آسیه با پسر کدخدا نامزد شده بود…خبرهای جدید کمی ملیکا را در خود فرو رفته کرد ولی در این باره چیزی به
مادر بزرگش نگفت و همین باعث شد مادر بزرگ و پدر بزرگش فکر کنند بهتر است او با ژاله و پدرش زندگی کند و ….

قسمتی از متن رمان باور آفتاب :

از خانه کلاه فرنگی تا کوچه ۸ پله چهار باغ فاصله بود.این کوچه درست روبروی میدان ده و آغازش از نبش دکان خوار
بار فروشی مش نقی شروع میشد و تا کمر کش ادامه پیدا میکرد.اولین خانه کاه گلی با سر در فرریخته متعلق به او و
خانواده ۸ نفره اش بود.در روستا شایعه بود که مش تقی با بدنیا آمدن هر فرزندی پله ای سیمانی کار گذاشته و به این
وسیله از شیب تند کوچه کم کرده و رفت و آمد ساکنان را آسان نموده.همسایگان آرزو میکردند که خدا به مش نقی
فرزندان دیگری نیز بدهد تا این کوچه خاکی که بارش اولین باران گل زار میشد شکل و قیافه بگیرد و اگر چنین میشد از
همه کوچه های روستا زیباتر میشد.
حلیمه خانم همسر او به زنان و دختران ده درس قالیبافی و نقشه خوانی یاد میداد و از این راه درآمد خوبی برای خود
کسب میکرد. سال گذشته که به سفر حج رفته بود همه میدانستند که از دست رنج خود توانسته راهی خانه خدا شود و از
مکنت و مال مش نقی قرانی کم نشده.گرچه مش نقی مورد احترام تمام اهالی و به نکونامی و خیرخواهی شهرت داشت اما

سعی و تلاش حلیمه خانم نیز مورد توجه مردم بود.مخصوصا تدریس قرآن که اکثر زنان روستا عم جزء را از او یاد
گرفته و سواد قرآنی پیدا کرده بودند.
چهار پسر و چهار دختر ثمره ازدواج حلیمه خانم با مش تقی بود که از تعداد پسران تنها یکی در ده سکونت داشت و سه
پسر دیگر بعد از ازدواج راهی تهران شده و آنجا سکونت اختیار کرده بودند از میان دختران دو دختر به خانه بخت رفته
که یکی در ده پایین زندگی میکرد و یکی راهی تبریز شده و دو دختر دیگر در خانه و به انتظار اقبال و یار و یاور مادر.
ملیکا دختری شهری که هر سال تابستان و به وقت تعطیلی مدارس راهی خانه و باغ پدربزرگ میشد با آسیه دختر کوچک
مش نقی دوستی داشت و فاصله چهار باغ را هر روز به شوق دیدن آسیه طی میکرد و چون به او میرسید خستگی راه
فراموشش میشد.اهالی ده حضور ملیکا را از کودکی او بیاد داشتند و چون او را میدیدند مانند عضوی از خانواده ورودش
را خوشامد میگفتند همه به علاقه و محبت حلیمه خانم نسبت به ملیکا با خبر بودند و اگر کسی از او میپرسید حلیمه خانم
چند فرزند داری؟بیدرنگ میگفت: ۹ تا.و سپس با خنده می افزود:یکی از دخترانم شهری است و فقط سه ماه در ده و پیش
ما زندگی میکند.
ملیکا وقتی کودکی خردسال بود و تابستانها بهمراه مادر و پدر که از گرمای طاقت فرسای تهران گریزان شده به روستا
می آمدند مورد توجه گرفته بود.پدر بزرگ او استاد هنرمندی است که روی مس و نقره و ورشو قلمزنی میکند و خانه اش
موزه کوچکی است که هر مسافر وقتی به روستا می آمد دوست داشت از نزدیک کارگاه او را ببیند شیئی خریداری کند.
شهرت آقای ورشوچی تنها به هنرش بسنده نبود بلکه رفتار متواظعانه و فروتنانه اش با مردم روستا موجب شده بود
دوستش بدارند و برای خود و خانواده اش احترام قائل شوند.مادر ملیکا ناهید وقتی وارد ده میشد لباس شهری را کنار
مینهاد و چون زنان روستایی جامه میپوشید و برای فراگیری بافت قالی راهی خانه حلیمه خانم میشد و ملیکای کوچک را
هم همراه خود میبرد.دختران حلیمه خانم ملیکا را که از زیبایی به عروسکی شبیه بود در حلقه خود گرفته و برای
نگهداری از او با هم رقابت میکردند .
وقتی آن حادثه شوم و ناگوار برای مادر ملیکا رخ داد و او در شورش خیابانی مورد هدف قرار گرفت و کشته شد آفتاب
سعادت هم از خانواده ورشوچی غروب و چادر غم و ماتم بر آسمان آنها کشیده شد.مادر بزرگ ملیکا اجازه گرفت تا از
یادگار یگانه فرزند خود نگهداری کند و پدر ملیکا این خواسته را اجابت کرد.هنگامیکه خبر کشته شدن عروس آقای
ورشوچی در ده پیچید اهالی ناباور آن را شایعه پنداشتند.اما وقتی در مسجد ده ختمی منعقد گردید همه باور کردند و با
صاحبان عزا به سوگ نشستند.ملیکا دو تابستان به ده نیامد و اهالی را چشم براه باقی گذاشت اما در سومین تابستان وقتی
بهمراه مادر بزرگ وارد ده شد همه با دیدن او بیاد مادرش اشک به دیده آوردند و حلیمه خانم مهری عمیق تر از گذشته
نسبت به ملیکا در قلب خود احساس کرد.کم کم همه عادت کردند که ملیکا هر تابستان بهمراه مادربزرگش ببینند.هم سن و
سال بودن ملیکا و اسیه و مهربانی خانواده مش نقی مادربزرگ را مجاب کرده بود که این دوستی در بافت تربیتی که او
برای نوه اش بکار میبرد نه تنها تاثیر منفی ندارد بلکه بسیار مثبت است و بسیاری از رفتارهای نیک را که مستلزم
آموزش عملی است از همنشینی با این خانواده می آموزد.

و …

===

منبع : www.behtoop.com

دانلود رمان باور آفتاب با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۳۳ MB

دانلود رمان باور آفتاب برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۳۱۶٫۸۹ KB

دانلود رمان باور آفتاب برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۴۲۸٫۶۷ KB

دانلود رمان باور آفتاب با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۲٫۶۷ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۲۵۰


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل ، تبلت و کامپیوتر

دانلود رمان زنانه یا مادرانه از منا معیری کاربر انجمن نود هشتیا

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل و تبلت اندروید apk

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای کامپیوتر pdf

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای آیفون و تبلت epub

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل java

دانلود رمان زنانه یا مادرانه مخصوص اندروید

دانلود کتاب الکترونیکی زنانه یا مادرانه با فرمت های apk و pdf و java و epub

گردآورنده : مهدیس

به درخواست کاربران

در صورت نارضایتی صاحب اثر لینک دانلود حذف خواهد شد.

دانلود رمان عاشقانه زنانه یا مادرانه

نام کتاب : زنانه یا مادرانه

نویسنده : منا معیری

منبع : http://www.forum.98ia.com

خلاصه:

برای مادر بودن لازمه که زن بود.حسش کرد.
داستان ما سرنوشت یه زن سی ساله است که زن بودن رو نمیشناسه..

قسمتی از متن رمان :

طبق معمول البرز چیزی میپراند تا آن دو ریسه بروند.داشت وارد هجده سالگی اش میشد اما هنوز لوده بود. به قول دنا
کودک درونشن بسیار فعال بود.ستاره نیم نگاهی از درگاه آشپزخانه به جمع سه نفری شان انداخت ونتواست لبخند نزند.دنا
موهای کوتاهش را بالا برده بود هومن هم با دقت روی پیشانی سفیدش باماژیک تتو چیزی مینوشت.
البرز لبه میز نشسته بود درحالیکه با آهنگی که پخش میشد بشکن میزد وموهای صاف و بلندش روی شانه چپ وراست
می کرد. علیرضا عینک مطالعه اش را بالای موهایش گذاشت.کاری که همیشه میکرد.به عکس عینک آفتابی را به دست
میگرفت. قهوه اش را مزه کرد.هوم بی صدایی از رضایت کشید.
لپ تاپ را روی تخت گذاشت وبرخواست : بیشتر خسته ام. سفر بی خودی بود.
ستاره نگران جلو رفت وکنارش ایستاد.:مریض که نشدی؟دست بالا برد و روی پیشانی گرمش چسباند.هوا یهو سرد شده
شاید داری سرما می خوری…..
علیرضا عقب کشید حتی تحمل خنکی دلچسب دستهای اورا نداشت.ستاره هم عقب کشید : میز ناهارو آماده میکنم.
بیرون اتاق ایستاد وزنش را به دیوار تکیه داد. رفتار علیرضا اجازه نزدیکی نمیداد…وادارش میکرد عقب تر بایستد نه
تنها از دور …بلکه دورتر نگاهش کند………..
****
نگاهی به ساعت ظریفش انداخت همانی که دنا با هر بار دیدنش غر میزد

– ستاره جون عمر ساعتای این شکلی سر اومده…….بیا ببرمت پاساژ الهیه مغازه داداش آذین یه ساعتایی
داره…اوممم……جون میده برا مچ ظریفوخوشگل تو.
میخندید-من اینو دوست دارم چشام بهش عادت کرده هزار تای دیگه هم بخرم باز این نمیشه…….
دنا نق میزد- من که میگم اینو جوونیات بی افت گرفته …..
-می خوای بگی من پیر شدم؟
دنا ابرو الا میداد: ۳۳ سال سنه شما داری آخه؟هم سنای شما هنو خونه پاپا جونشون منتظر شاهزاده بی ام و سوارن جون
البرز..
عادتشان بود….کافی بود یکی حضور نداشته باشد تا مرتب نامش را قسم بخورند. تا رسیدن به مدرسه هومن نیم ساعتی
زمان داشت. پشت فرمان مزدا ۳ سفید رنگش نشست. موزیک بی کلام..حرکت..داخل مدرسه ایستاده بود و به حرفهای
آقای رستگار گوش میداد.
-ببینید خانم حاتم ،هومن جان فوق العاده باهوشه…من نمیتونم درک کنم چرا باید برگه تقلب دستش باشه…….شما که
میدونید دبیر ریاضی چه حد سختگیره… بابت تقلب از امتحان محروم شد.
کف دست عرق کرده اش رامشت کرد. میدانست با این میزان استرس در کمتر از چند دقیقه قطرات عرق از دستش
سرازیر میشود.
-من تو خونه باهاش حرف میزنم….مشگل دیگه ای تو مدرسه نداره؟
-البرزجان امسال کنکور میده؟
-بله مدارکش آماده است..نمیخوام هومن من و اینجا ببینه اگه اجازه بدید من مرخص بشم.
-از وقتی که گذاشتید متشکرم خانم……..به جناب حاتم سلام برسونید.
همزمان که ریموت ماشین را می زد دستکشهای نخی سفید رنگ رابه دست کرد. گوشی موبایلش را برداشت.روی اسم
علیرضا چند لحظه مکث کرد.امشب تولدش بود. میخواست با کمک بچه ها جشن کوچکی بگیرد.از دست هومن هم
عصبانی بود.تا یک ساعت دیگر باید دنارا از استخر برمیداشت…لباسهای البرز را ازخشکشوئی میگرفت…غذای شام را
خانم امینی میپخت اما دسربا خودش بود . ساعت ۶هم باید از قنادی کیک را تحویل می گرفت…بااین زمانبندی وقتی برای
آرایشگاه نمی ماند..گوشی را کنارگذاشت و به بچه ها که پرسروصدا از مدرسه خارج میشدند خیره ماند.با دیدن هومن
ودوست صمیمی اش آریا دستش را روی بوق فشرد.هومن قدم تند کرد و نشست…
سلام مامان خانم گل…..چی شده شما اومدی دنبالم؟
راهنما زدو از پارک درآمد
-سلام عزیزم…آقای رسولی تماس گرفت نمیتونه امروز بیاد خودم اومدم.مدرسه چطور بود؟
هومن بی میل شانه بالا انداخت: بد نبود…حسابی گرسنه ام..ناهار چی داریم؟
ستاره هم شانه بالا داد: حاضری بخورید تا شام..حوصله داری باهام بیای دنبال دنا یا ببرمت خونه؟

و …

===

منبع : www.behtoop.com

دانلود رمان زنانه یا مادرانه با فرمت apk برای اندروید

download

حجم فایل اندروید : ۱٫۰۸ MB

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای ایفون،ایپد،تبلت با فرمت epub

download

حجم فایل : ۲۷۵٫۰۵ KB

دانلود رمان زنانه یا مادرانه برای موبایل جاوا با فرمت jar

download

حجم فایل جاوا : ۳۶۱٫۶۲ KB

دانلود رمان زنانه یا مادرانه با فرمت pdf برای کامپیوتر

download

حجم فایل پی دی اف : ۱٫۴۷ MB

تعداد صفحات فایل پی دی اف : ۱۸۹


دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان مردان خودخواه زندگی ما جاوا، اندروید، pdf، ایفون

دانلود رمان مردان خودخواه زندگی ما جاوا، اندروید، pdf، ایفون

دانلود رمان مردان خودخواه زندگی ما

دانلود رمان مردان خودخواه زندگی ما

نوشته e.asgari کاربر انجمن نگاه دانلود

ژانر رمان: اجتماعی عاشقانه

..
سلام خدمت خوانندگان عزیز من خلاصه نویسیم خوب نیست ولی رمان
مردان خودخواه زندگی ما داستان دو مرد و روایت میکنه که فقط هدف خودشون مهمه و بی توجه به احساسات دخترانی که عاشقشونن میخوان اون دخترا رو تصاحب کنند و واسشون مهم نیست که به زور باشه یا با میل و رغبت و برای اینکار از هیچ کاری دریغ نمیکنن و هرکاری که به فکرشون میرسه رو انجام میدن و………….. پایان خوش

قسمتی از داستان

تن صداموبالابردم وباصدای جیغی دادزدم:ماماننننن بازاین شال کوفتی منه کجاگذاشتی مگه نگفتم به اتاق من کاری نداشته باش؟؟؟؟
مامانم درحالی صورتش قرمزشده بودبه سمتم اومد:اوا دخترقشنگم چراداد میزنی همونجاس دیگه یه کم بگرد ویه دخترمتشخص هیچ وقت صداش….
نذاشتم ادامه بده و گفتم :اه مامان حال نصیحت گوش دادن ندارم دیرم شده .اینو گفتم یه شال دیگه برداشتم وبی توجه به دهن باز مونده ی مامان سرم کردم بعدبا پرویی گفتم:شیداجوون مگس میره توشا با این حرفم دهنش به سرعت بسته شد ک پقی زدم زیر خنده
گوشیموکیفمو برداشتم واز دراتاق بیرون زدم توی حیاط وایسادمو شماره ی حسامو گرفتم بعدازدوبوق برداشت :به به اوا جان سلام عزیزدلم خوبی؟اماده شدی؟لحن لوسی به صدام دادم:شلام حسام جونیم خوفم تو خوفی ؟باشنیدن لحن لوسم قهقه زد
حسام:نگفتی اماده ی گلم راه بیوفتم؟
من:خودت میدونی ک دیگه چرا بازم سوال میپرسی پیشیه من
حسام جدی شد همیشه از اینکه بهش میگفتم پیشی بدش میومد
حسام:اه بچه صدبار بهت گفتم نگوپیشی
من:خب بابا نزن منو دو مین دیگه سرکوچه ام
اینوگفتموبدون خداحافظی گوشیوقطع کردم .ازدرحیاط بیرون زدم وبه سمت سرکوچه رفتم ک دیدم حسام به لکسوس خوشگلش تکیه زده ازاولم ماشینش چشممو گرفت خودش که مالی نبود.با دیدنم عینک دودیشو ازچشمش برداشتو باژشت خاصش که عاشقش بودم«عاشق ژستش ها نه خودش خخ»به سمتم اومد
حسام:به به خوشگل بنده قدم رنجه فرمودید خب کجابریم بانو؟؟

قسمت دانلود

دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان عقیق اندروید، جاوا،pdf،ایفون

دانلود رمان عقیق اندروید، جاوا،pdf،ایفون

دانلود رمان عقیق

دانلود رمان عقیق

نوشته نیل۲ کاربر نودهشتیا

اززبان نویسنده رمان

ولی خب تو قصه ما قرار یه کار خوب دیگه هم بکنه! یه سنگ ارزشمند که قرار یک راز رو برملا کنه!
راز زندگی آیه …
آیه کیه!! او خدای من فکر اینجاش رو نکرده بودم! آیه باید چطور معرفی بشه؟خب چطور شرع کنیم؟ مثلا بگیم :یه دختر خاص که… نه .نه زیادی کلیشه ای شده نه؟ یا بگیم یه دختر معمولی مثل همه دخترای دیگه!! اوه نه خدای من اینم خیلی کلیشه ای شد!!! چطور بگیم آیه آیه است؟ آره این بهترین تعریف برای آیه است! آیه یه دختریه مثل خودش با تمام خصایص آیه گونه و مختص به خودش!
که داره زندگیشو میکنه ولی عقیق انگشترش یه کار مهم دستش میده!! یه کار خاص!!
میدونم خلاصه نویسی افتضاحی بود!! شما ببخشید چطور با آیه دنبال بشید و بفهمید داستان چیه؟

قسمتی از داستان
بی توجه به داد و بیدادهایش تند و سریع میگویم: فدات بشم یاعلی خداحافظ
و گوشی را قطع میکنم… نگاهی به آسمان صاف و نگاهی به لیوان نسکافه سرد شده و غیر قابل شربم می اندازم و لبخندی میزنم و با خودم میشمارم… مبادا هنوز تعداد شکرهایم به هزارمینش در امروز نرسیده باشد بابت تمام این داشته ها …
میشمارم بابت این پرخوری که خدا نصیبم کرده پرخوری حسرت… میشمارم مبادا کم شود شکر هایم بابت نداشته هایم… لیوان نیمه خورده را به سطل آشغال می اندازم و در حالی که خودم جانم را بابت این اسراف ملامت میکنم به بیمارستان برمیگردم.. .
دانای کل(فصل دوم):
ابوذر با لبخند گوشی را قطع میکند . مثل تمام روزهای عمرش اعتراف میکند به خودش برای داشتن اینچنین خواهری تا عمر دارد سپاسگذار خدا باشد کم نیست!
کتابهایش را جمع میکند و این اعتراف را هم بی ربط پیوست میکند به اعتراف قبلی که واقعا نمیتواند با این حال خسته درس بخواند ترجیحا دور نمره بالاتر از ۱۵ را در ذهنش خط میکشد … از پشت ویترین مغازه بیرون می آید و چراغ هارا یکی یکی خاموش میکند و بعد از قفل در شیشه ای مغازه کر کره های آن را پایین میدهد!
حتی نای رانندگی کردن هم ندارد به زحمت ماشین را روشن میکند و به سمت خانه عمه عقیله اش حرکت میکند و با همان حال خسته نذر و نیاز میکند که عمه عقیله به عادت همیشگی مجبورش نکند سه قسمت فیلمهای مورد علاقه اش را یکجا باهم ببینند!
نزدیک خانه عمه که رسید تلفن همراهش زنگ خورد… با دیدن نام خانم مبارکی سریع دگمه سبز رنگ را فشرد:
_سلام علیکم بفرمایید خانم مبارکی
صدای نازک دختر پشت خط درگوشش پیچید: سلام آقای سعیدی ببخشید دیر وقت مزاحمتون شدم میخواستم بگم یه مشکل برام پیش اومده و نمیتونم فردا بیام ممنون میشم اگه با مرخصیم موافقت کنید…
ابوذر نگران میپرسد:اتفاقی افتاده خانم مبارکی کمکی از دست من بر میاد؟

قسمت دانلود

دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان سطح زیرین زندگی جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان سطح زیرین زندگی جاوا، اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان سطح زیرین زندگی

دانلود رمان سطح زیرین زندگی

نوشته نارینه کاربر انجمن نگاه دانلود

خلاصه:
باران سالهاست که تنهاست…با برادرش….شبیه دخترهایی اطرافمان نیست…یاور زنان ایدزی….با مردان….کودکان ولگرد…همسایه کامیاری می شود که نابغه است… باسحر….اینها در گردونه …زندگی…باهم روبرو می شوند…. و فرهاد که آشنایی قدیمی باران است…

سالهاست دنبال آرامشم…دستهای سردم را بگیر….. و مرا از تاریکی به روشنایی ببر…داستانی که میان سرمایی دردها و غمها باعشق ومهربانی تولدی دوباره میشود..زادن دوباره از خاکستر وجودی چون ققنوس…داستانی متفاوت با هر آنچه خواندید…و رازهایی که در انتها باز میشوند…پایان خوش

قسمتی ازداستان

..زمستان سردی است؛یخ همه جای سطح زمین را فرا گرفته.نور لامپ های رنگی به خیابان جلوه دیگری بخشیده است..سرما از میان لباسهایش به درون بدنش نفوذ وبه لرزش انداخت…صدای قدمهای را از پشت سرش حس می کرد…پیج خیابان را رد که کرد ..گوشه خیابان پناه گرفت…سایه های دراز روی زمین افتاده…صدای پچ پچ شان را می شنید..صدا که نزدیکتر شد..ضربه ای محکم به یکی از آنها وارد کرد…نعره مرد به آسمان رفت….چرخید و پنجه بوکس را به سینه مرد دیگر کوبید…جوان غافلگیر شده بود ..روی زمین افتاده…وناله می کرد…سیگاری روشن کرد وبند بارانی سیاه رادورش محکم کرد…قرمزی سیگار در تاریکی شب شعله می کشید.کوله را بر دوش انداخت ودر تاریکی نیمه شب دور شد
…حاجی می خندید…دستی بر ریشهای جو گندمیش کشید…..به سینه باند پیچی شده پسرش نگاه میکرد:-
کامیار واقعا طرف زن بود..
کامیار از درد چشمانش را تنگ کرد:-نخندد آقاجون..دختره سلمان را همچنان زد که فک کنم تا فردا هم رو به راه نمیشه..
تا شما باشید نصف شبی تو خیابون ولو نباشید…..
-ولی نامردی زد مگه نبینمش……

مقدمه
آشیانه….
دل نبندید به این خوابها
به این پنجره های بسته
و به این باران
که همیشه می بارید
و بر خیزید
ودستی برای آسمان تکان دهید
صدای آفتاب
و برای آن پر ند های مهاجر
که هنوز در ذهن ما آشیانه دارند…….
قضاوت کردیم انسانهای دردمند را
دل نمیدهیم به دلهایشان
زشت وکثیف میخوانیمشان
بادیدنشان میگریزم
وچه ناعادلانه….
چه زمزمه ها…
وچه طعن ولعن ونفرینها…
نمی گویم پشت سرشان…
بیایید مهربان باشیم و فقط اندکی درنگ…
اندکی مهر…
اندکی عشق…
نثارشان کنیم…
باران باشیم …
بی منت بباریم…

قسمت دانلود

دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان از شوخی تا واقعیت جاوا، اندروید، pdf،ایفون

دانلود رمان از شوخی تا واقعیت جاوا، اندروید، pdf،ایفون

دانلود رمان از شوخی تا واقعیت

دانلود رمان از شوخی تا واقعیت

نوشته فاطمه

سلام دوستان این رمان برام ارسال شده نخوندم اگر موردی داشت بهم خبر بدین

خلاصه رمان:
رمان در مورد دختری به نام ترمه است که بسیار شیطون و شوخ طبع است و در دوره راهنمایی با دختری به نام تبسم دوست میشود که تبسم قصد دارد ترمه را زن داداش خود کند و ترمه هم با شوخی و خنده با این موضوع روبه رو میشود و این قضیه را شوخی میگیرد و این شوخی زندگیش را تغییر میدهد.
نام نویسنده:فاطمه
نام رمان:از شوخی تا واقعیت
موضوع:عاشقانه

مقدمه:
عــشـــق ♡❤اگر عشــق باشد !
هم خنده هایت را دوست دارد ، هم گریه هایتـــ را …
هم لحظه های شادابی ات را می پسندد ،
هم روزهای بی حوصلگی اتـــ را …
هم دقایق پر از ازدحامت را همراهی میکند ،
هم دقایق تنهایی اتـــ را …
عــشـــق♡❤ اگر عشــق باشد
.
.

. عــشـــق ♡❤اگر عشــق باشد !

قسمتی از داستان
زنگ ورزش است و من و دوستام طبق معمول داریم والیبال بازی میکنیم.چندتا از بچه های کلاس هم اون طرف حیاط هندبال بازی میکنند نگاهی به دور و بر میکنم که غزل و تبسم دوتا دوست صمیمی وهمکلاسی های جدیدمون را میبینم که درحا تشویق ما هستند،لبخندی به آن ها میزنم و جایم را با بیتا عوض میکنم غزل مدام به تبسم میگوید:ترمه خوبه؟؟!! کنجکاو میشوم که آیا من را میگویند؟؟اگر من را میگویند دلیلش چیست؟؟و هزاران سوال دیگر…
خودم را به بی خیالی میزنم و به بازی خود ادامه میدهم.
خسته شدم به ساعتم نگاه میکنم یک ربع دیگر زنگ میخورد به سمت کلاس میروم تا لباس هایم را تعویض کنم،زنگ خورد:
-فراااانکککم….آنیتا خدافظ
فرانک:خدافظ و لبخندی به من میزند.
آنیتا:خدافظ
به سمت حیاط در حرکتم که رفیق گلم را میبینم.پرید بغلم و از هم خدافظی کردیم و اومدم خونه،ناهار را خوردم و از اونجایی که خسته بودم خوابیدم.
وخی ننه..پاشووو..دیرت شد..چه قدر حرص میدی ننه

قسمت دانلود

دانلود رمان | دانلود کتاب
دانلود رمان بازیگر جاوا، اندروید،pdf، ایفون

دانلود رمان بازیگر جاوا، اندروید،pdf، ایفون

دانلود رمان بازیگر

دانلود رمان بازیگر

نوشته parisa m

نام رمان:بازیگر
نویسنده:parisa m
خلاصه:روز ها میگذرنو من با خیال بی تو بودن زندگی میکنم. غرق در زندگی میشومو انگار که نه انگار تویی وجود داشت. صدای مردم پر کرده است ذهنم را. دروغ ها در ذهنم کناره میگیرد و من درونم میشکند. گله دارم. گله دارم از هرکه میدانستو نمیدانست. از زمین و آسمان. از دریا و خشکی. از اینکه دروغ ها به خود اجازه ی نمایان شدن دادند. زندگی سخت شد با حقیقت. با حقیقتی که من را شکست. اما نسیمی که به سویم آمد حال خرابم را دگرگون کرد. ای نسیم زندگیم بمانو من را از نو بساز. نگذار تا حقیقت زندگی من را از ریشه بسوزاند…پایان خوش

قسمتی از داستان:

به دیوار تکیه زده بود و به آدمای مقابلش نگاه میکرد….
نگاهی پر از ابهام……پر از سوال……پر از چرا؟!…..
پر از خالی……دیگه این مهمونیا هیچ معنیی براش نداشت…..دیگه شاد نبود…..دیگه راحت نبود……دیگه زندگی نمیکرد…می گذروند….با خوب و بدش….
دیگه تلاشی برای بدست آوردن خوشی نمی کرد…..احساس میکرد هیچ چیزی نداره…..نه مادر….نه پدر…..نه زن بابا…..نه خواهر ناتنی….نه عمه و عمو و داییو ……هیچی نداشت…..
دوسال که زندگیش شده جهنم…دو ساله که زندگیش شده بی ارزش..برای خودش….برای خانوادش…..
برای همه…..همه فقط وجودشو میبینن…همین که هست….نفس میکشه…….صدا داره….حرکت داره….نقش داره…..مثل یه بازیگر…یه بازیگر حرفه ای که میدونه می تونه طبق سناریو پیش بره.
چه موقع بخنده….چه موقع حرکت کنه….چه موقع نفس بکشه….چه موقع گریه کنه……چه موقع صحبت کنه..
کارشو خوب بلد بود…..حرف نداشت….جوری نقش بازی میکرد که گاهی یادش میرفت کیه و چیه….
یه لحظه به فکرش فکر کرد.به خودش گفت
-راستی من کیم؟!…چیم؟!از کیم……از کجام…… زندگی واقعی من همین بوده؟!!…..اینی که پدرم بزرگ ترین و معروف ترین و پول دار ترین معمار جهان باشه؟…..این که حرف اول و آخر و توی همه جا پدرش بزنه؟!…این که هیچ کمبودی تا دوسال پیش نداشته باشه؟!؟!!!!!!

لینک دانلود حذف گردید

قسمت دانلود

دانلود رمان | دانلود کتاب
آنلاين : 1
بازديد امروز : 14
بازديد ديروز : 26
بازديد هفته گذشته : 28
بازديد ماه گذشته : 410
بازديد سال گذشته : 52702
کل بازديد : 60146
تعداد کل مطالب : 0
تعداد کل نظرات : 0
ساخت وبلاگ رایگان تور روسیه بلیط هواپیما بلیط هواپیما تدریس خصوصی زبان انگلیسی هوشمند سازی ساختمان خانه هوشمند
بستن تبلیغات [X]